تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

دلنوشته ها

گر بدین سان زیست باید "پست"

           من چه بی شرمم اگر

                 فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

                                    بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید" پاک "

          من چه ناپاکم اگر

                  ننشانم از ایمان خود

                                یادگاری جاودانه بر طراز بی بقای خاک


+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت5:19توسط زهرا | |

 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟

و همه موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ببرای صرف با یک دوست هست! "

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت18:34توسط زهرا |

من اناری را می کنم دانه


               به دل می گویم

                           خوب بود این مردم 

                                            دانه های دلشان پیدا بود

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت3:57توسط زهرا | |

یک به یک با " مژه هایت "

                     دل من مشغول است

                                      میله  های قفسم را 

                                                              نشمارم چه کنم؟؟؟!!!

محمد حسین

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت1:35توسط زهرا | |

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

             " نگهش دار"

                                  به موسی شدنش می ارزد!!!

 

محمد حسین ...؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت7:5توسط زهرا | |

گلم كسي كه ايستاده در برابرت منم               ببخش اگر كه خسته و شكسته حرف مي زنم

 

رها كن از حصار سينه ات پرنده ي مرا             ببين چه بي ترانه مانده روزهاي روشنم

 

دلم گرفته نازنين من و گرنه حيف نيست            كه با تو از گلايه هاي تلخ حرف مي زنم ؟

 

تو را كه مثل غنچه هاي نورسيده كوچكي           به دست پنجه هاي زخمي خزان مي افكنم  

 

مگر تو ميهمان كني مرا به مهرباني ات                  شكوفه هاي خنده را بريز روي دامنم

 

مرا به ميهماني تبسمي نمي برد                            كسي كه فكر مي كند من از نژاد آهنم

 

كسي كه سهم كوچك مرا از عشق داده است              عبور تازيانه هاي بوسه روي گردنم

 

ومن اسير رنج هاي بيشمار مي شوم                           فقط به اتهام اينكه مرد نيستم ،زنم

 

گلم !تو اعتماد كن به شانه هاي خسته ام                       بلند مي شوم اگر هزار بار بشكنم 

 

عروسكم !بخواب ،شب زنيمه هم گذشته است             ببخش ديگر از غم زمانه دم نمي زنم

 

راضيه بهرامي

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت2:31توسط زهرا | |

اشتباه از ما بود

 

که خواب سرچشمه را در خیال پیاله ای دیدیم

 

اشتباه از ما بود

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت1:42توسط زهرا | |

طعنه هاي عقرب گونه هم

 

 عشق را از چشمم نينداخت

 

تنها به من آموخت :

 

كه از وسعت خوشبختي ام نگويم

 

تا دلهاي پر از حسد خنثي شود

 

وپرنده اي كه در من پرواز مي كند

 

آهسته تر آواز بخواند .

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت2:53توسط زهرا | |

می کنم الفبارا روی لوحه سنگی

 

(و )مثل ویرانی (د)مثل دلتنگی...

 

پ.ن(۱):دلم برات تنگ شده.

 

پ.ن(۲):کسی که راه دریا را خوب می داند ...

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت2:42توسط زهرا |

به نام عشق كه دردي به جان آدمهاست

 

چه ارتباط پليدي ميان آدمهاست

 

چگونه مي شود عاشق شد و فريب نخورد

 

از اين دروغ كه در دودمان  آدمهاست

 

جهان شلوغي موهوم خط فاصله ايست

 

گه از تراوش دل تا زبان آدمهاست

 

چه سرنوشت سياهي كه سقف سيماني

 

معادل همه آسمان آدمهاست

 

بيا پرنده بمانيم در هواي خيال

 

خيال شكل قشنگ جهان آدمهاست

 

خوشحالم برگشتي  مهنازم ،خيلي سخت گذشت ...

 

پ.ن:كسي كه راه دريا را خوب مي داند

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت2:42توسط زهرا | |